امکاامکانات اینجا زیاد است ولی هنوز تا همیشه بر پا بودن فاصله دارد برای همین از این به بعد در این آدرس می نویسم:
http://amiraskari.blogfa.com
امکاامکانات اینجا زیاد است ولی هنوز تا همیشه بر پا بودن فاصله دارد برای همین از این به بعد در این آدرس می نویسم:
http://amiraskari.blogfa.com
در وجود من دو چیز در جنگ اند.از سویی آدمهایی اطرافم هستند که ایده هایشان،کارهایشان مورد تایید من نیستند و این قضاوت در ذهنم تاب می خورد.از سوی دیگر فکر می کنم برای اینکه فرصت کنم خودم با زندگی حال کنم،اینکه فرصت کنم لذتهای خودم را پیدا کنم،عمیق تر زندگی کنم باید با محیطم به صلح برسم،این همه منتقد دیگران نباشم،دیگران هم دارند زندگی خودشان را می کنند، بعضی از کارهای آنها را من دلم نمی خواهد انجام دهم و بعضی را چه دلم بخواهد و چه نخواهد به هر دلیلی نمی توانم انجام دهم.به نظرم آسیب زننده است که خودم و بعضی آدمهای اطرافم گاهی نمی توانند کاری را کنند یا چیزی باشند و به جایش آن را زیر سوال می برند و تحقیر می کنند.
Never let your sense of morals get in the way of doing what’s right.Isaac Asimov.
امروز به این جمله برخوردم.اولین مشکل، ترجمه است.آیا می گوید:”هرگز به دریافتتان از اخلاقیات اجازه ندهید در راه انجام دادن آنچه درست است قرار گیرد”؟ خب اگر اینطور باشد:
خب فکر کنم همه ما علاقه مندیم زندگی عاقلانه ای داشته باشیم.تصمیم های درستی بگیریم.این روزها به همین موضوع فکر می کنم. تناسب عقلانیت با اخلاق. برای من تناسب دین با عقلانیت روشن است. آنچه در حوزه “دین ِ محض” است مثل مناسک و دستورات آیینی را به نظر من باید با عقلانیت بیازماییم و منطبق کنیم اما بخشی از دین که مربوط به اخلاقیات است و بخش بزرگتری از اخلاق که شاید از طریق دین داری بتوان به راحتی برای آن راه های در رو پیدا کرد موضوع این سوال است. آیا عقلانیت ترجیح دارد یا اخلاق؟مسئله وقتی سخت تر می شود که فکر کنیم ما اخلاقیات خود را از کجا به دست آورده ایم؟محیط؟پدر و مادر؟ارزشهای اجتماعی؟به هر حال گاهی به وضوح عقلانیت منفعت طلبی است و اخلاق احترام به بنی آدم و رحم در مقابل دیگران و انتخاب سخت.
رفته بودیم دنا.آفتاب تیز و ظهر گرما بود. آب بدنم رفته بود و بی آب مانده بودیم. هوشیاری ام کم شده بود و قدم برداشتن و نشستنم برای استراحت ناخودآگاه شده بود و مکرر. دیگر فاصله ام تا جان پناه،مقصدی که باید به آن می رسیدیم برایم مهم نبود.از یک جایی به بعد درک درستی از حال خودم نداشتم.شاید چندان حالم بد نبود و شاید هر لحظه ممکن بود هوشیاری ام را از دست بدهم و بیافتم روی زمین یا توی دره کنار پایم. این روزها حس می کنم توی زندگی هم همینطور شده ام.اینکه درک درستی از حال خودم ندارم.انگار فقط تلو تلو خوران، ناخودآگاه قدمهایی برمی دارم.حتی اینکه در راه درستی هستند مهم نیست، فقط آیا جان پناهی هست که همه این سرگیجه در آن تمام شود؟
دیروز داشتم به این فکر می کردم که گاهی دقت نکردن به تفاوت بین “دوست داشتن” و “داشتن” چقدر می تواند خطرناک باشد.چیزی یا کسی برای ما جذابیتهایی دارد.ما او را دوست می داریم.این موضوع منشا لذت و سرخوشی برای ما است.تلاش می کنیم او را داشته باشیم یا برای خود نگه داریم.این مایه رنج است.
راستش این روزها به چیزهایی فکر می کنم که برای هیچ کس جالب نیست.
مثل اینکه فوتوشاپ به صورت ناخودآگاه یک آرزوی دیرینه بشر را به واقعیت نزدیک کرده: تبدیل هنر و زیبایی شناسی به ریاضیات و برعکس. مثل اینکه هر کس برای خودش تصویر آرمانی دارد که دنبال تحقق آن است، منطق نقش کمی در بازسازی این تصویر دارد. مثل اینکه آدمهای این شهر را دارد داغی هوا پژمرده و چروکیده می کند. اما هر چه باشد ما به آن عادت می کنیم. مثل اینکه بعضی چیزها را چقدر دیر می فهمیم، سی سالمان شده و هنوز تست هوش می دهیم با هیجان اینکه ببینیم چقدر هوش داریم. کار از هیجان کشف اینجور چیزها گذشته. چیزهای جالب زندگی را باید چسبید. این تنها راه نجات است. لحظه سختی است وقتی می فهمیم لذت بردن چه نعمت بزرگی بوده و ما گذشته ایم.
یک شخصیت خیالی توی ذهنم اینو گفت:”مسخره نیست؟همین تویی که اینجا نشستی ۱۰سال دیگه وقتی همه اون چیزهایی که الان توی ذهنته رو به دست آوردی مجبوری به خاطر کاری که دوست داشتی انجام بدی و باید انجام می دادی جلوی دوربین از همه معذرت بخوای؟!” فکر کنم این جملهء مبهمِ و نامربوط شخصیت خیالی توی ذهنم ربط کاملا غیر مستقیمی داشته باشه به فیلمی که دیشب دیدیم.آدم توی فیلم سیاست مدار بزرگی شده بود،با یکی رابطه عاشقانه گذاشته بود و بعد مجبور شد بیاد توی تلوزیون عذرخواهی کنه به خاطر رابطه اش.حالا اون آدم فیلم، زن داشت و غلط کرده بود که رفته بود رابطه عاشقانه برقرار کرده بود.اما داشتم به حرف شخصیت خیالی توی ذهنم فکر می کردم.داشتم فکر کردم دقیقا مثل وارد شدن توی یه رابطه نمی مونه؟آرزوت اینه که مناسب ترین آدم توی زندگیت رو پیدا کنی و پیدا می کنی.اما گاهی حس می کنی برای کارهایی که دوست داشتی انجام بدی یا باید انجام می دادی باید ازش معذرت خواهی کنی یا اصلا انجامشون ندی.ذات کنار هم بودن و با هم کنار اومدن همینه.گذشت کنیم تا کنار هم بمونیم.شخصیت خیالی توی ذهنم داره به این وضع خنده تلخی می کنه.یک پارادوکس(تضاد) آزار دهنده.
تازگی ها اوضاع کمی پیچیده شده.چند سال قبل به روشنی می دانستم کجا دوست دارم باشم.همیشه می گفتم مسافر هستم و کوله ام بسته بود برای سفری.اما تازگی ها خانه را دوست دارم.نشستن و آرامش و مطالعه را،فیلم دیدن را شاید.تنهایی را.نمی دانم تقصیر کتابخانه توی سالن است یا ویدئو پروژکتور و تصویر سینمایی.شاید هم به خاطر گذشتن دوره ها باشد.کاملا دو دل هستم بین سفری به خانه پدری و یا ماندن در خانه خود.یواش یواش خانه را بیشتر می خواهیم،پاهایمان خسته تر است شاید.به هر حال بد دردی است یواش یواش خانه را بیشتر دوست داشتن،پابند شدن.
می دونی الان دارم فکر می کنم کلمات مفت نمی ارزن.هی خودتو بکشی و درست بچینیشون کنار هم،بخوای بهترین کلمات رو برای دقیق ترین جملات بکار ببری تا تازه ترین ایده ات رو به همه بگی. آخرش که چی؟چند نفر می خونن و شاید هم توی دلشون بگن چه جالب!ولی همه ما همونی هستیم که بودیم.دیده نشده یکی با خوندن چند کلمه یه دفعه یه جیغ بزنه و راه صحرا در پیش بگیره،متحول بشه.شاید برای همینه که داستان نوشتن خیلی معنی دار تره.داستان نوشتن رویا پردازی و رویا خوانیه.کلمات به نازک ترین شکل خودشون هستند تا فقط تو رو به عالم قصه و داستان فرو ببرند. و وقتی داخل جهان خیالی داستانها بشی دیگه کلمات چندان مهم نیستند.امروز فکر می کنم کلمات چه چیزهایی مزخرفی هستند و داستان ها چه بهترند.